تبليغاتX
چه فكر نازك غمناكي! - بازهم ...
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند، و دست منبسط نور روي شانه‌ آنهاست!

  

این آخریها انگار دیگه نمیشناختمت!

اونقدر از زمین کنده شده بودی که دیگه ما خاک پاتم نبودیم.

 

این آخریها انگار تو یه دنیای دیگه بودی واسه خودت.

چرا حتی شک نکردم که داری میری؟!

چرا فرصت بوییدنت رو از دست دادم؟

چرا دم رفتن نبوسیدمت؟

چرا روزهایی که گذشت، سیر نگات نکردم؟

 

اما تو انگار تا آخر دنیا رفته بودی.

و ما هنوز اندر خم یک کوچه، حیران، وامونده بودیم.

 

و تو هبوط کردی؛ به یه آسمون.

اما ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

 

وا حسرتا ...

عزیز دل ...

+ یه بنده خدا در روز  شنبه 8 تیر1387ساعت 19:44  واسه دل خودش نوشت . |