تبليغاتX
چه فكر نازك غمناكي!
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند، و دست منبسط نور روي شانه‌ آنهاست!
آری گلم! دلم!

حرمت نگه دار.

که این اشکها خونبهای عمر رفته من است؛

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود. و همیشه گریه میکرد.

بی مجال اندیشه به بغضهای خود.

تا کی مرا گریه کند و تا کِی!؟

و به کدام مرام بمیرد!؟

 

آری گلم! دلم!

ورق بزن مرا. و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند.

با سلام و عطر آویشن! ...

آری گلم!

+ یه بنده خدا در روز  شنبه 27 بهمن1386ساعت 19:33  واسه دل خودش نوشت . | 
 

شب و روزت همه بیدار که آید شاید!

کور شد دیده بر این کوره ره شایدها..

شاید ای دل که مسیحا نفست آمد و رفت!؟

باختی هستی خود بر سر میعادها!..

کور شد دیده بر این کوره ره شایدها ...

+ یه بنده خدا در روز  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 18:57  واسه دل خودش نوشت . | 
 

تو هم با ما نبودی! ...

هیچ! همین!

+ یه بنده خدا در روز  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 19:33  واسه دل خودش نوشت . | 
در جواب سوالم، خدایم امروز می گفت:

اِنَّ اللهَ عزیزٌ ذوُانتقام  ٍ

 

 

یادت هست؟

انگار صدایش در هیاهوی نسیمی که روحم را می نواخت می پیچید و می پیچید.

 

خواستم که آرامم کند.

انگشتش را بر اشکهایم کشید. و گونه هایم از عطر خدا تَر شد!

 

چه خدای خوبی!

خدا زیباست!

+ یه بنده خدا در روز  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 18:26  واسه دل خودش نوشت . | 
خب ...

حالا دیگه هستش!

خوب شد؟

راحت شدی دیگه؟

عدله؟  (بازم)

دیگه که گیر نمیدی. ها؟

+ یه بنده خدا در روز  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 18:57  واسه دل خودش نوشت . |