تبليغاتX
چه فكر نازك غمناكي!
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند، و دست منبسط نور روي شانه‌ آنهاست!

مجبور شدم به خاطر درد كتفم مرخصي بگيرم و خودمو برسونم به درمونگاهي، جايي ...

بعد از تزريق مُسكن، دكتر بهم گفت نيم ساعتي بشينم تو سالن تا اگه اثر نداشت دوباره مسكن قويتري تزريق بشه برام.

از شدت درد گريه ميكردم. اما رومو كرده بودم به ديوار كه كسي اشكهامو نبينه.

 

 

كسي از پشت سر صدام زد.

برگشتم.

وقتي ديدمش نميدونم از ذوقم يا از حيرتم، گريه ام قطع شد؛

 

ليلا بود؛                           

 

كلاس پنجم پشت يه ميز و روي يه نيمكت مي نشستيم.

ليلا مانتوي قهوه اي مي پوشيد.

ليلا پدر نداشت.

از 6 سالگي.

خيلي با هم دوست بوديم.

 

20 سال پيش، توي يه شهر ديگه، ... و حالا اينجا!!

نشست.

احوالپرسي و تو چكار ميكني و من چكار ميكنم و ازدواج كردي؟ ها و نه! و اِ ! اين پسرته؟ آره اين پسر كوچيكمه و پسر بزرگم الان تو دندونپزشكيه و ....

لپ پسرشو كشيدم و گفتم شبيه تو كه نيست! حتما شبيه باباشه....

 

و ليلا كه انگار منتظر فرصت بود گفت فلاني ميدوني؟ امسال يه اتفاق بد برام افتاد!

با كنجكاوي و شايد ترس پرسيدم چي!؟

دو تا دونه اشك از رو گونه هاش به چه سرعتي (!)، افتاد پايين؛

ليلا، اميرشو، همدمشو، باباي بچه هاشو از دست داده بود.

و دو روز پيش چهلمش بوده.

امير تو يه تصادف از دستش رفته بود.

وحالا ليلا بود و يه عالمه خاطره از ده سال زندگي با اميرش!

 

 از سوالي كه پرسيده بودم پشيمون شدم.

هر كي از اونجا رد ميشد نسبت به گريه هاي من و ليلا بي تفاوت بود.

و من حالا ديگه اشكهامو از كسي مخفي نميكردم.

من و ليلا يه ساعت تموم اشك ريختيم و ليلا حرف زد.

انگار دلش ميخواست تموم خوبيهاي اميرشو كه به قول خودش خدا گلچينش كرده بود تو همون مدت كوتاهي كه با هم بوديم برام بگه و دلشو براي مدتي هرچند كوتاه خالي كنه.

و از پسرش سينا گفت كه حالا 6 سالشه و شبها بهونه باباشو ميگيره.

 

ليلا،

همون دختر شيطون ميز اول،

همون كه دغدغه هامون با هم سر راحله، دختر ميز سوم بود. كه ازش بدمون ميومد.

و شيطونيهايي كه ما دوتا با عاطفه دوست ديگه مشتركمون داشتيم.

 

ليلا

همون دختري كه حالا ديگه نميدونست با جاي خالي بابا و شوهرش چطور زندگي كنه.

 

ليلا

دوست صميمي 20 سال قبل من.

 

ليلا

ليلا

ليلا

 

 

اونقدر براش گريه كردم، و اونقدر برام حرف زد كه ديگه درد خودم يادم رفت.

و بعد از يه ساعت ازم خواست كه برم.

دلم ميخواست پيشش بمونم.

تو اين شرايط، كاري از دستم بر نمي اومد.

چون خيلي ها بهش گفتن عادت ميكني!!

خيلي ها براش گريه كردن!

خيلي ها دلداريش دادن!

خيلي ها بهش گفتن خدا صبرت بده!

خيلي ها بهش گفتن با قضيه كنار بيا!

و من ميدونستم كه حرفم بعد از 40 روز واسش تكراريه!

فقط تونستم براش گريه كنم.

و ازش بخوام كه حتما با من تماس بگيره و بياد پيشم.

و اون گفت باشه!!

اما ميدونم كه ديگه من و ليلا هم رو نخواهيم ديد.

كسي چه ميدونه؟

شايد هم اينطور نشد و دوباره توی يه جريان ديگه و يه جاي ديگه و با يه اتفاق يا مرخصي ديگه همو ببينيم!

 

از پيش ليلا برگشتم.

 

اما كاش امروز كتفم درد نگرفته بود.

كاش به همون درمونگاهي رفته بودم كه نزديك خونه بود اما كنارش داروخونه نداشت.

كاش هنوز دلخوشي من و ليلا باغ بزرگ همون مدرسه بود كه زنگهای تفريح بريم تو باغ و از كودكيهامون لذت ببريم.

كاش هنوز تنها دغدغه ليلا و من، همون راحله بدجنس بود.

و كاش هنوز شكلاتي بود كه بين خودمون دوتا تقسيمش كنيم و گاهي هم به عاطفه از روي كَرَم (!) يه تيكه بديم.

كاش امروز فرشته، زهره، معصومه، زهرا، عاطفه، و حتي راحله، اينجا بودن.

كاش هنوز تو همون دنياي كوچيك و محدود و شكلاتي خودمون زندگي مي كرديم.

كاش هنوز همون كتابها و دفتر مشقها جلو رومون بود. نه اين كامپيوتر و موبايل و اينهمه صفحه هاي رنگي رنگي اعصاب خورد كن!!

 

ليلا ...

+ یه بنده خدا در روز  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 21:9  واسه دل خودش نوشت . | 

صداي تو مي آمد؛

روي تاب مشكي حياط خانه، كه سالها پيش با دستهاي پدر، زير دالوار آويخته شد، نشسته بودي.

 

صداي تو مي آمد؛

صداي سكوت تو با صداي ناله هاي تاب كهنه كه به اين سو و آن سو ميرفت درآميخته بود.

 

دو دستت را از دو طرف به طناب گرفته بودي. ميرفتي و مي آمدي.

دور ميشدي و نزديك.

و من تو را تماشا ميكردم.

 

تو ميرفتي و مي آمدي.

و بوي تو نوازشم ميكرد.

و آسمان، آبي بود.

 

اوايل اريبهشت ...

 

ميداني؟

گاهي انگار خوابهايم ميخواهند مرا بخورند!

دزدي به خوابم مي آيد. .. شايد ميخواهد خوابم را بدزدد!!!؟

 

كسي فرياد ميزند.

و كودكي در آغوش مادرش، جايي كه كسي او را نمي بيند، به خود ميلرزد.

و باز هم كسي نه او را، و نه لرزيدن او را از ناراحتي مادرش نمي بيند!

 

و باز خيال آن باغ بزرگ!؛ در آنجا به دنبال چه ام؟!

آن خانه قديمي كه كودكيهايم را بلعيد؛ من اينهمه آنجا چه ميكنم؟

 

                          ...............!!!!          

 

 

دوباره، تو، اينجايي!

صدايت زدم؟؟

 

هنوز صداي سكوت تو كه به آن دور دورها نگاه ميكني مي آيد.

 

بازهم كنارم هستي.

 

مثل هربار ديگر كه صدايت ميزنم..

 

چه خوب!!                     

+ یه بنده خدا در روز  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 21:32  واسه دل خودش نوشت . | 

                                                                                 

                                                                                   فرياد

فرياد

+ یه بنده خدا در روز  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 19:54  واسه دل خودش نوشت . | 
رو به سقف، به پشت دراز کشیدم.

و چشمهایم را بستم.

 

تازه رسیده بودی.

خسته ای. نه؟!

 

اما کنارم نشستی.

چشمهايت غم دارد.

از چه دلواپسی؟

چه حيرانی!؟

 

دستهايت را به من بده.

برايم حرف بزن.

 

كتاب داستانی در دست داری.

پنجره باز است.

هوای عصر خنك است.

و باد، پرده اتاق را به بازی ميگيرد.

تنها صدايی كه می آيد صدای كبوترهايی است كه كنار پنجره نشسته اند و غيبت كبوتر چاهی همسايه را ميكنند.

آنها حرف ميزنند. اما صدايشان در صدای گرم و آرام تو كه برايم قصه ميگويی گم ميشود.

نميدانم قصه از كجای اين داستان شروع ميشود!؟ و كدام فرشته، كدام مادربزرگ مهربان، و كدام آقا گرگه بدجنس در قصه تو به كجا ميروند!؟

اما صدايت را ميشنوم، كه آرام است. و با اينكه چشمهايم را بسته ام، باز هم تو را می بينم.

كنار سرم نشسته ای، و چشمانت غم دارد - چشمانت كه "شكوه شكيباييست".

چه حيرانی!؟

 

دوباره صورتم خنك ميشود.

تلفن زنگ ميزند.

و تو همچنان برايم از آن داستان مبهم ميگويی ..!

 

تلفن مدام زنگ ميزند.

از تو خواستم كه جواب بدهی.

اما تو همچنان كنارم، با همان چشمان غمدار می نشينی.

 

چشمهايم را باز كردم.

تو رفتی.

 

تلفن همچنان داد ميزند.

و كبوترها هنوز پچ پچ ميكنند.

 

صورتم يخ شده.

 

سردم شد.

برگرد ...

روياي تو

+ یه بنده خدا در روز  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 20:18  واسه دل خودش نوشت . | 
تو را اولین بار در خواب دیدم٬ با نگاهی معصوم. مثل همان نگاهت در دشت.

انگار تو هم همان روزها مرا دیده بودی!؟

اما نمیدانم چگونه٬ با چه نگاهی!؟ و آیا لبخند میزدم؟ مثل تو!؟

در پی گذشت لحظه ها و در پیچ پیچ کوچه های عبور٬ خطوط موازی من و تو در نقطه ای به رنگ قرمز یا شاید به قول تو نارنجی (!!)٬ به هم رسیدند.

تو گفتی و من گفتم.

و تو چیزی پرسیدی که پلی شد بین آن فاصله های لعنتی!

 

و در یکی از آخرین شبهای زمستان٬ اولین صدایی که از تو شنیدم!..

و تو٬ که گفته بودی کاش گمشده ام باشی٬ پیدا شدی.

 

آنقدر نوشتی که مرا به گریه انداختی.

و بی دانستن آنچه که واقعیت داشت پرسیدم از تو: چقدر "تا" هست؟ پرسیدم چندتا "تا" باید بشمارم؟!

و کاش جوابی نمیدادی تا من در همان وَهم مبهم و کور خود باقی بمانم!

با این وجود، آن دو خط موازی به هم رسیده بودند. مگر میشد که دوباره هرکدام به سویی بروند؟

و آنقدر آن نقطه، که شروعش به رنگ قرمز یا نارنجی بود ادامه پیدا کرد تا شد یک خط . و باز هم به همان رنگ قرمز یا به قول تو نارنجی!

 

تو را فاصله ها دور نگه داشتند: سه فاصله بزرگ.

و من را افکار مسموم و خفه یک انسان مهربان!!

و من، و تو، از آن روز در راهروهایی باریک، دنبال روزنه ای از نور میگشتیم تا مبادا خط قرمز یا نارنجی ما دوباره موازی ها شود!

 

میدانستم که دوری. و در همه حال به نحوی مراقبم هستی.

و کمتر به یاد دارم شبی بیاید که در غربتم از ترس دیدن کابوسهایم، و خاطره آن خانه قدیمی، و گهگاه صدای رعدی که می غرید صدایت بزنم و پناهم ندهی.

و خوب در خاطرم هست که هرلحظه آماده ای تا صدایت بزنم.

 

آن شب توی کوچه بوی اقاقیا می آمد.

میگفتی که خیلی اقاقیا دوست داری!

خدا خدا میکنم تا تو بیایی، هنوز بوی اقاقیا توی کوچه ها باشد.

اما نکند که نیایی!

 

به من گفتی بنویس!

میگویم حوصله ندارم!

گفتی حوصله لازم نیست!

و من در دلم میگویم "گذشت!! .."

 

امروز برایت نوشتم.

 

اینجا هستم: همه لباس سفید پوشیده اند. و مردانی می آیند و می روند.

و من گوشم به صدای تلفن، خیره است.

شاید که به صدا درآید. و تو باشی.

اینجا تنها جائیست که حتی اگر فریادت بزنم، یکی از آن فاصله ها نمیگذارد که پناهم دهی.

چقدر دلم برای صدایت تنگ است ....

براي تو

+ یه بنده خدا در روز  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 20:49  واسه دل خودش نوشت . | 
چقدر بی تو حتی بهار هم سخت و خشک میگذره.

انگار واقعا نیستی هااااااااااا

چه همه چیز یه نواخته و ساکت و بی حوصله شده...

حتی این بهار نو به نو ..

 خاطره تو

+ یه بنده خدا در روز  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 20:11  واسه دل خودش نوشت . |