تبليغاتX
چه فكر نازك غمناكي!
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند، و دست منبسط نور روي شانه‌ آنهاست!
انگار هر روزي كه مي‌گذره، دورتر و نزديكتر ميشيم!

 

يكي ميره.

يكي مياد.

و يكي كه قراره بياد.

 

اونهايي كه بودن.

اونهايي كه هستن..

 

چقدر فاصله‌ها كم و زياد ميشه.

و چقدر تفاوتها بين امروز و ديروزها..

 

ديگه هوا سرد شده.

امروز هوا ابري ابري بود.

و بوي قدمهاي بارون ميومد.

انگار بارون باز هم پابرهنه اومده.

و يادش رفته كفشاشو بپوشه.

و با يه دسته گل خيلي خيلي خيلي بزرگ از گلهاي داوودي سفيد مياد.

+ یه بنده خدا در روز  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 19:50  واسه دل خودش نوشت . | 

بـس گـوارا بـود بـاران..!

اون شب دلم عجيب گرفته بود... هر چند اعتقادي بش ندارم اما نميدونم چي شد كه يه هو تصميم گرفتم برم پيش اون فالگير معروف شهرمون:

دستامو توي جيبام گذاشتم و زير اولين نم‌نم بارون پاييزي، حركت كردم:

اينجوري كسي متوجه اشك چشامم نمي‌شه..

... سرمو بالا اوردم و از كنار چراغاي توي خيابون، ريزش زيباي قطره‌هاي بارونو تماشا كردم:

"بس گوارا بود باران"

همينجوري قدم كه مي‌زدم، يه هو يه قطره بارون نشست رو مژه‌م. همون موقع يه قطره اشك هم از چشمم اومد و اين دوتا قطره به هم رسيدن و يكي شدن...

....

مسيرمو كج كردم و برگشتم سمت خونه. ديگه به فالگير احتياجي نبود...

+ یه بنده خدا در روز  جمعه 24 شهریور1385ساعت 11:12  واسه دل خودش نوشت . | 
باز هم بوی پاییز نارنجی میاد و برگهای رنگی رنگی!

برگهای نارنجی که آدم دلش میخواد پا بذاره روشون و صدای خش خش اونا رو بشنوه!

حدود ده سال از اون روزی که اومدم اینجا میگذره!

اون روز ۲۰ شهریور بود. سال ۱۳۷۵.

یه روز ۱۶ شهریور هم بود که درسم تموم شد.

یه بار دیگه ۱۸ شهریور ۸۱ هم یه اتفاق دیگه افتاد که از ذهنم پاک نمیشه.

۱۶ شهریور سال بعدش، ۱۳۸۲، یه جا پیدا شد واسه خلوتم. و دیگه من بزرگ شده بودم.

سال قبل، ۳۰ شهریور بود که دوباره یه موقعیت جدید ایجاد شد و یه عاااالمه اتفاقات خوب و جالب و خنده دار و دوست داشتنی و ناز به دنبال داشت.

و قبل از اون ۲۰ شهریور سال ۷۵ هم که هرسال آخرای شهریور خرید کیف و دفتر نو بود و بوی تازگی اونا که با بوی اول مهر قاطی میشد و لذتبخش بود.

 

امسال هم که یه پاییز دیگه داره شروع میشه.

یه پاییز رنگی رنگی دیگه که از بوی برگهاش لذت میبری و دوست داری پاتو بذاری رو برگهای خشک و رنگی که صدای خش خش اونها رو بشنوی.

 

وااااااااااااای  ... اینهمه پاییز رنگی و به یاد موندنی!!!

 

باز هم بوی پاییز میاد ..

بوی پاییز طلایی!

+ یه بنده خدا در روز  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 19:55  واسه دل خودش نوشت . | 
 

میگم ....  دقت کردی از اون موقع تا حالا چقدر بزرگتر شدی؟

خیلی بچه تر بودی...

تو این چند ماه خیلی فرق کردی.

حتی دیگه نوشتنهات، حرف زدنهات، و انتخابهات هم فرق کردن.

امروز هم که دیدم تغییری ایجاد کردی که دیگه حرف نداره ...

هنوز خیلی نگذشته اما به اندازه ۳-۲ سال بزرگتر شدی.

 

همینه دیگه ... روزگاره ...

+ یه بنده خدا در روز  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 19:7  واسه دل خودش نوشت . |