تبليغاتX
چه فكر نازك غمناكي!
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند، و دست منبسط نور روي شانه‌ آنهاست!
هی مینویسی و هی مینویسی و هی مینویسی ...

یه وقتی هرچی میاد به زبونت میگی و مینویسی و به قول اون دوستمون دستت تایپ میکنه.

وقتی میگی، تخلیه میشی. از همه اون چیزهایی که اینجات گیر کرده.

اما گاهی اونقدر همه چیز تو گلوت گیر میکنه و اونقدر بغض داری و اونقدر همه چیز یه جوری میشه که میبینی خیلی عقب افتادی... از خیلی چیزها. از همه قطره هایی که همراهشون داشتی پیش میرفتی.

و حالا میبینی اونقدر چیزهایی هستن که اونقدرتر تو رو در بند کشیدن که دچار خفقان شدی و نمیتونی صدات درآد.

فقط باید بشینی و تماشا کنی.

دکتر میفهمه چی میگم. درسته؟

!!

+ یه بنده خدا در روز  جمعه 29 خرداد1388ساعت 16:54  واسه دل خودش نوشت . | 

تو، یعنی گذشتن روزهای روشن!

تو، یعنی تمام یکی بود و یکی نبودها!

تو، یعنی رویای تو در آن روزها که در بی تویی میگذرند!

تو، آغاز قصه آرامش آسمانی!

تو، هر لحظه هستی. ..

 

+ یه بنده خدا در روز  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 18:58  واسه دل خودش نوشت . | 
۲۳ شمع خاموش!

به یادگار ۲۳ بهاری که پیش از بهار بیست و سوم از بودنت، در بهت رفتنت حیرانمان کردی.

 

تولدت مبارک.

دلتنگ نگاه همیشه مهربانت.

+ یه بنده خدا در روز  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 7:0  واسه دل خودش نوشت . | 
دیگه چه بهونه ای برای گریه هام بیارم،

وقتی در اولین فرصت دیدن خاطره تو، توی یه مسیر پیچ پیچ و دوست داشتنی همیشگی،

اشک اَمون نمیده؟

وقتی دلم میخواد نبودنت رو فریاد بزنم و گریه هام تمومی نداره؟

وقتی در تموم خاطره هام تو زنده ای و لبخند یاسی همیشگیت هنوز رو لبهاته؟

 

مامانت اونروز با بغض میگفت همه دارن میرن..

امروز به حرف مامانت رسیدم: همه دارن میرن.

امروز یه غریبه - به قول خودش آروم و خاموش - خبر رفتن اون مریضی رو به من داد که هر نماز واسش دعا میکردم.

شنیدم اونم اونجاست.

همه دارن میرن ...

+ یه بنده خدا در روز  شنبه 15 تیر1387ساعت 19:30  واسه دل خودش نوشت . | 

  

این آخریها انگار دیگه نمیشناختمت!

اونقدر از زمین کنده شده بودی که دیگه ما خاک پاتم نبودیم.

 

این آخریها انگار تو یه دنیای دیگه بودی واسه خودت.

چرا حتی شک نکردم که داری میری؟!

چرا فرصت بوییدنت رو از دست دادم؟

چرا دم رفتن نبوسیدمت؟

چرا روزهایی که گذشت، سیر نگات نکردم؟

 

اما تو انگار تا آخر دنیا رفته بودی.

و ما هنوز اندر خم یک کوچه، حیران، وامونده بودیم.

 

و تو هبوط کردی؛ به یه آسمون.

اما ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

 

وا حسرتا ...

عزیز دل ...

+ یه بنده خدا در روز  شنبه 8 تیر1387ساعت 19:44  واسه دل خودش نوشت . | 
تو بوی یاس داری.

همان یاسهای حیاط خانه مادر.

قصه تو قصه تمام بودنهای توست در روزهای نیلوفری.

امروز،

قصه رفتن تو،

انگار پایان تمام رویاهای معصوم روزهای نیلوفریست.

باز هم روزها گذشت و تو نیستی. 

+ یه بنده خدا در روز  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 19:6  واسه دل خودش نوشت . | 
 

   نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم

   بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم

 

    باز هم بهونه بوی تو بیداد کرد.

    و باز هم اینجا تنها جایی بود که میشد با تو یه جور دیگه حرف زد.

 

 

+ یه بنده خدا در روز  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 19:39  واسه دل خودش نوشت . | 
چهل روز در بی تویی گذشت!

و هنوز در تو حیرانیم. که چه دیدی!

چه!؟ که اینگونه بی تاب رفتنت کرده بود!؟

 

آنگونه که دیدمت، "از اهالی امروز" نبودی: معنای همان آیه ای هستی که دیدم.

تو خود "سجود سبز محبتی"، "به شکل خلوت خود"!

تو، همان "فکر نازکی" هستی که در لحظه لحظه هایمان به شکل شاخه تُرد نیلوفری میپیچد.

تو، یعنی نه یک آسمان، که دنیایی ستاره.

تو یعنی عزیز دل.

+ یه بنده خدا در روز  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 19:21  واسه دل خودش نوشت . | 

  

یک ماه دور از تو گذشت!

 

+ یه بنده خدا در روز  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 19:27  واسه دل خودش نوشت . | 

 

هوالحی و لایموت

 

يارم به يك لا پيرهن

خوابيده زير نسترن

ترسم كه بوي نسترن

مست است، هشيارش كند

اي آفتاب آهسته نه پا در حريم يار من

ترسم صداي پاي تو

خواب است، بيدارش كند.

                                                      

 

 

... هر که با مرغ هوا دوست شود

        خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود

 

 

 

+ یه بنده خدا در روز  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 23:25  واسه دل خودش نوشت . |